|
دنیای اقتصاد به وسعت نگاه توست افتخارمان این است پویاترین وبلاگ اقتصادی متعلق به ماست ...
| ||
|
دستهای گرم تو
[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]
هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد
[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری نستاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]
انتهای ساعت بود، انشایم تمام شده بود، معلم بغض خود را فرو داد و گفت «بفرما بنشین...» سکوتی محض کلاس را فرا گرفت، بلند شدن حسین از روی نیمکت و نشستن دوباره من بر سرجایم، لختی این سکوت مرگبار را شکست... از ته کلاس هم میشد تشخیص داد، حرکت خودکار مبین نمره20بود اما من بی تفاوت مشغول جمع کردن وسایلم بودم... معلم آرام بلند شد و بر روی تخته سیاه کلاس که به سپیدی گراییده بود با گچی سپیددر حین گفتن چنین نوشت:«موضوع انشاء هفته بعد:"دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟!" لحظه ای بعد زنگ به صدا در آمد... می دانستم بابا مثل همیشه پشت در مدرسه منتظر من است با عجله به سمت در حرکت کردم، ناگهان صدایی مرا از رفتن بازداشت «احسان، چند لحظه وایسا! باهات حرف دارم» چند دقیقه پس از اینکه همه رفتند (البته حسین پشت در کلاس منتظرم بود؛ هر روز با من و بابا مسیر خانه تا مدرسه را می رفت؛معلول بود)معلم لب به سخن گشود«...دوست نداشتم جلوی بچه ها مانع آزادی بیانت شوم، اما پسرم به آزادی پس از بیانت هم فکر کن! زبان سرخت سر سبزت را به باد ندهد...جامعه کلاس نیست! دوست ندارم روزی تنها گستره ی کلامت چهاردیواری سرد و نمناک زندان باشد...» نگاهم برای چند لحظه به نگاهی که دلسوزانه به من گره خورد بود خیره ماند در پاسخش گفتم«نگران زندان و زندانی شدن نیستم، آخر نمی دانم زندانی کیست و زندان کدامین سوی میله هاست؟!،شمایی که مرا مجاب به نوشتن می کنید آزادید یا منی که به واسطه حرفهایم چشم انتظار زندانم! زندانی؟!» سرش را تکان داد و گفت«کله ات بوی قورمه سبزی می دهد، برو خدا به همراهت...» و من به اتفاق حسین روانه شدیم... بابا در حالیکه لباس نظامی اش بر تنش بود به دنبالم آمده بود، و من چه با غرور به او نگاه می کردم، ستاره های روی شانه اش پرنورتر از همیشه بود و آیه نوشته شده برروی کلاهش از چند متر آن طرفتر هم به وضوح دیده می شد"کونوا قوامین بالقسط" نزدیکشان که شدم مثل همیشه برایم احترام نظامی گذاشتند، من نیزبا ذوق در جوابشان کلاسورم را روی سرم گذاشته، دست راستم را به نشانه احترام به رگ خوابم نزدیک کردم... وقتی بابا را با آن لباس و هیبت می دیدم آرزو داشتم هرچه زودتر بزرگ شوم و یک روز من نیز مانند ایشان این لباس ها بر تن کنم و با افتخار در کوچه و خیابان راه بروم (حتی تا قبل از این نیز، چند بار لباسهای ایشان را تن کرده بودم اما برایم گشاد بود...) در راه برگشت به خانه از انشای آن روز؛ حرفهای آقای معلم و موضوع انشای هفته به بابا گفتم، بابا بی اختیار پرسیدند:«دوست داری چه کاره شوی؟»بادی به گلویم انداخته، رو به حسین در جوابشان گفتم«دوست دارم مثل شما پلیس بشوم ! و یک روز مثل شما این لباس را تن کنم و همه به من احترام بگذارند!!»
سرعت ماشین را کم کرده، ماشین را در گوشه ی خیابان متوقف نمودند سرشان را به سمت صندلی عقب برگردانده گفتند «ایستادم ! تا امروز و حرفهایم همیشه در ذهنت بماند... احترامی که به واسطه لباس گذارده میشود عاریتی ست، امروز متعلق به من و فردا از آن جانشینان من است... پوتینی که سی سال است بر پای من است چکمه ای نبود ونیست که می بایست بر سینه مزدور فرود آید، قفلی است سنگین برپایم که سی سال است مرا از رفتن بازداشته است... کلاهم نقابی نبوده و نیست که مرا از سرما و گرمای ایام مصون بدارد، روکشی ست که وقتی مجرمی به خاطر تعدی از قانون به من سپرده میشود نقاب آن را جلو کشیده تا چشمهایم نظاره گر این نباشد که انسانی را در بند ببینم ... ستاره هایم تجلی شکوه این لباس نیست، مبین قدرتی ست که آسان ستاره ها را از آسمان به زیر می کشد... من نظامیم، سالیانی پیش متعهد به خدمت شده ام اما امروز به پاس خدمتم، در زندگی شخصی بی آبرو و دچار خفت شده ام... امروز تمام دلخوشیم به انتخاب فردای توست... لباس گدایی به از این لباس، که جامه ی پاره ی گدا را هیچ کس نه لعن و نفرین و نه آلوده می کند! اما دستان آلوده ای مدام با این لباس پاک میشود و ای کاش می توانستم در این سال ها وقتی برخی، دستان آلوده شان را با این لباس تمیز می کنند این جامه را برای همیشه به آنان بخشم چون اینان دوباره محتاج این لباس خواهند شد اما من هرگز!» اشک در چشمان پدرم جمع شده بود، حرفهایش آن تصویری نبود که من سالها در ذهن داشتم ... پایان بخش حرفهایشان این بود«هیچ گاه لباسی را نپوش که تو(هویتت) را، از تو بگیرد!» سالها از آن روز می گذرد... اینک پدرم بازنشسته شده اند و لباسشان چند سالی ست درکنار یک بیت شعر به دیوار اتاقمان الصاق گردیده است هرگز شرف به سفره رنگین نداده ام دست تهی و خانه بدوشی گواه ماست
[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]
کاربر گرامی: ضمن سپاس و خوش آمدگویی به پاس حضور سبزتان،
دست شما را به گرمی فشرده از شما خواهشمندیم جهت مطالعه مطالب وبلاگ موضوع مورد مطالعه را از بخش موضوعات وب که در سمت راست وبلاگ تعبیه شده انتخاب نمایید.امید است توانسته باشیم رضایت شما خوبان را جلب نماییم. نیک می دانیم که در ابتدای راه بوده، نقایص فراوان در زمینه کیفیت و کمیت ارائه مطالب و شیوه چینش و گزینش آنها داریم، لذا از شما خوبان استدعا داریم پس از خواندن مطالب ما را با ارائه پیشنهادات سازنده خود یاری نموده در بهبود و ارتقای سطح مطالب موجود یاری رسانید. [ ] [ ] [ احسان شیبانی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||