تبليغاتX
گروه مترجمین ایران زمین
دنیای اقتصاد به وسعت نگاه توست

دنیای اقتصاد به وسعت نگاه توست
افتخارمان این است پویاترین وبلاگ اقتصادی متعلق به ماست ... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر،ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ،ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.(زنده یاد احمد شاملو)

[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]

هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد
گورکن از بهای آزادی بیشتر باشد«چگوارا»

[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]


عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم


دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم


هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم


احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم


صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم


ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم


طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]

انتهای ساعت بود، انشایم تمام شده بود، معلم بغض خود را فرو داد و گفت «بفرما بنشین...»

سکوتی محض کلاس را فرا گرفت، بلند شدن حسین از روی نیمکت و نشستن دوباره من بر سرجایم، لختی این سکوت مرگبار را شکست...

از ته کلاس هم میشد تشخیص داد، حرکت خودکار مبین نمره20بود اما من بی تفاوت مشغول جمع کردن وسایلم بودم...

معلم آرام بلند شد و بر روی تخته سیاه کلاس که به سپیدی گراییده بود با گچی سپیددر حین گفتن چنین نوشت:«موضوع انشاء هفته بعد:"دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟!"

لحظه ای بعد زنگ به صدا در آمد...

می دانستم بابا مثل همیشه پشت در مدرسه منتظر من است با عجله به سمت در حرکت کردم، ناگهان صدایی مرا از رفتن بازداشت «احسان، چند لحظه وایسا! باهات حرف دارم» چند دقیقه پس از اینکه همه رفتند (البته حسین پشت در کلاس منتظرم بود؛ هر روز با من و بابا مسیر خانه تا مدرسه را می رفت؛معلول بود)معلم لب به سخن گشود«...دوست نداشتم جلوی بچه ها مانع آزادی بیانت شوم، اما پسرم به آزادی پس از بیانت هم فکر کن! زبان سرخت سر سبزت را به باد ندهد...جامعه کلاس نیست! دوست ندارم روزی تنها گستره ی کلامت چهاردیواری سرد و نمناک زندان باشد...»

نگاهم برای چند لحظه به نگاهی که دلسوزانه به من گره خورد بود خیره ماند در پاسخش گفتم«نگران زندان و زندانی شدن نیستم، آخر نمی دانم زندانی کیست و زندان کدامین سوی میله هاست؟!،شمایی که مرا مجاب به نوشتن می کنید آزادید یا منی که به واسطه حرفهایم چشم انتظار زندانم! زندانی؟!»

سرش را تکان داد و گفت«کله ات بوی قورمه سبزی می دهد، برو خدا به همراهت...»

و من به اتفاق حسین روانه شدیم...

بابا در حالیکه لباس نظامی اش بر تنش بود به دنبالم آمده بود، و من چه با غرور به او نگاه می کردم، ستاره های روی شانه اش پرنورتر از همیشه بود و آیه نوشته شده برروی کلاهش از چند متر آن طرفتر هم به وضوح دیده می شد"کونوا قوامین بالقسط"

نزدیکشان که شدم مثل همیشه برایم احترام نظامی گذاشتند، من نیزبا ذوق در جوابشان کلاسورم را روی سرم گذاشته، دست راستم را به نشانه احترام به رگ خوابم نزدیک کردم...

وقتی بابا را با آن لباس و هیبت می دیدم آرزو داشتم هرچه زودتر بزرگ شوم و یک روز من نیز مانند ایشان این لباس ها  بر تن کنم و با افتخار در کوچه و خیابان راه بروم (حتی تا قبل از این نیز، چند بار لباسهای ایشان را تن کرده بودم اما برایم گشاد بود...)

در راه برگشت به خانه از انشای آن روز؛ حرفهای آقای معلم و موضوع انشای هفته به بابا گفتم، بابا بی اختیار پرسیدند:«دوست داری چه کاره شوی؟»بادی به گلویم انداخته، رو به حسین در جوابشان گفتم«دوست دارم مثل شما پلیس بشوم ! و یک روز مثل شما این لباس را تن کنم و همه به من احترام بگذارند!!»

سرعت ماشین را کم کرده، ماشین را در گوشه ی خیابان متوقف نمودند سرشان را به سمت صندلی عقب برگردانده گفتند

«ایستادم ! تا امروز و حرفهایم همیشه در ذهنت بماند...

احترامی که به واسطه لباس گذارده میشود عاریتی ست، امروز متعلق به من و فردا از آن جانشینان من است...

پوتینی که سی سال است بر پای من است چکمه ای نبود ونیست که می بایست بر سینه مزدور فرود آید، قفلی است سنگین برپایم که سی سال است مرا از رفتن بازداشته است...

کلاهم نقابی نبوده و نیست که مرا از سرما و گرمای ایام مصون بدارد، روکشی ست که وقتی مجرمی به خاطر تعدی از قانون به من سپرده میشود نقاب آن  را جلو کشیده تا چشمهایم نظاره گر این نباشد که انسانی را در بند ببینم ...

ستاره هایم تجلی شکوه این لباس نیست، مبین قدرتی ست که آسان ستاره ها را از آسمان به زیر می کشد...

من نظامیم، سالیانی پیش متعهد به خدمت شده ام اما امروز به پاس خدمتم، در زندگی شخصی بی آبرو و دچار خفت شده ام...

امروز تمام دلخوشیم به انتخاب فردای توست...

لباس گدایی به از این لباس، که جامه ی پاره ی گدا را هیچ کس نه لعن و نفرین و نه آلوده می کند! اما دستان آلوده ای مدام با این لباس پاک میشود و ای کاش می توانستم در این سال ها وقتی برخی، دستان آلوده شان را با این لباس تمیز می کنند این جامه را برای همیشه به آنان بخشم چون اینان دوباره محتاج این لباس خواهند شد اما من هرگز!»

اشک در چشمان پدرم جمع شده بود، حرفهایش آن تصویری نبود که من سالها در ذهن داشتم ...

پایان بخش حرفهایشان این بود«هیچ گاه لباسی را نپوش که تو(هویتت) را، از تو بگیرد!»

سالها از آن روز می گذرد...

اینک پدرم بازنشسته شده اند و لباسشان چند سالی ست درکنار یک بیت شعر به دیوار اتاقمان الصاق گردیده است

هرگز شرف به سفره رنگین نداده ام

دست تهی و خانه بدوشی گواه ماست

 

[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]
       

        

       

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کاربر گرامی:

ضمن سپاس و خوش آمدگویی به پاس حضور سبزتان،

دست شما را به گرمی فشرده 

از شما خواهشمندیم جهت مطالعه مطالب وبلاگ موضوع مورد مطالعه را از بخش

 موضوعات وب

 که در سمت راست وبلاگ تعبیه شده انتخاب  نمایید.امید است توانسته باشیم رضایت شما خوبان را جلب نماییم.

 نیک می دانیم که در ابتدای راه بوده، نقایص فراوان در زمینه کیفیت و کمیت ارائه مطالب و شیوه چینش و گزینش آنها داریم، لذا از شما خوبان استدعا داریم پس از خواندن مطالب ما را با ارائه پیشنهادات سازنده خود یاری نموده در بهبود و ارتقای سطح مطالب موجود یاری رسانید.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 


[ ] [ ] [ احسان شیبانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

NEW DEAL یادآور سربلندی دنیای اقتصاد از دوران رکود است.
و ما بر آنیم تا با ارائه مطالب خویش به کمک دوستان عزیز و اساتید فرزانه ای که ما را در این راه یاری می کنند، معرف بخشی از اقتصاد شهر و کشور عزیزمان باشیم ...
چند نکته:
× دوستان عزیزی که مایل به تبادل لینک هستند با لینک کردن این وبلاگ به لیست وبلاگهای خود با عنوان (دنیای اقتصاد به وسعت نگاه توست) به ما اطلاع دهند تادر اسرع وقت لینک شوند
×دوستانی که به مباحث اقتصادی علاقه دارند می توانند مقالات خودشان(مقالاتی که نوشته خود شخص باشد و حاوی نکات و مفاهیم اقتصادی باشد) را برای ما ارسال تا ضمن تاییدشدن برای مدتی در صفحه نخست وبلاگ قرار دهیم
×تایید کامنت دوستان به هیچ وجه به منزله تایید حرفهای ایشان از جانب نویسندگان نمی باشد تایید می کنیم چون برای مخاطبمان احترام قائلیم...
×شادی و موفقیت شما آرزوی قلبی ماست...
برچسب‌ها وب
ir (1)
http (1)
admin (1)
امکانات وب
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:

Powered by 20Tools